سهم تو از این دقایق سپید یک شادی محض و بی دلیل است و سهم من یک اندوه سرد
تو چه آرام و بی دغدغه می خندی ومن
برای یک لبخند دنبال هزار بهانه ریز و درشت می گردم
... روزگاری من هم مانند تو شاد و سرشار بودم روزگاری نه چندان دور ، با تو
روزگاری که ثانیه ها لبریز از عشق بودند
عشق به ماندن به شدن
اما اینک در این یخبندانی که بر قلب تنهای من حاکم شده است
انگار بهار، رویایی شده است بعید
اما بهار اتفاق بعیدی نیست
آری سرما نمی ماند
اندوه همیشگی نیست
دستهای خالی روزی پر از شاخه های رز خواهند شد
باران ملایم یقین روزی بر این کویر تردید خواهد بارید
چشمه های عشق خواهند جوشید .این دستهای سرد
گرمای تو را حس خواهد کرد ، البته اگر تو بخواهی ؛
دیر نیست تماشای لحظه ی زیبای دوباره شکفتن
منتظرت خواهم ماند ...